۱۸ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

نامه های تهران- و این منم- ماییم- آن ها هستند- زنانی تنها




از چند سال پیش هشت مارچ برای من روز جشن گرفتن و تبریک گفتن نبود. یکهو برام تبدیل شد به روزی که مثل بیشتر روزها و کمی بیشتر یادم بیاد زن بودن چه بار سنگینی بوده- هست روی شونه های زن ها و این که اگه خوشبین باشم و فکر کنم صد 
سال عمر می کنم باز هم برابری بین زن و مرد ایرانی و کشورهای مشابه به عمر من قد نمی ده

امروز داشتم فکر می کردم به پیغام های مستقیم وغیر مستقیم* که می رن توی ناخودآگاه آدم ها. بعد فکر کردم برای خودم یک چارت درست کنم از پیغام های مربوط به جنسیتم از وقتی که یادم میاد. کاری که با کلاینت هام با هم می کنیم در مورد مسائل  مختلف مثلا ترس، از دست دادن ها، تحقیرها وباقی چیزها

اولین چیزی که یادم اومد این بود که مامان همیشه اصرار داشت من دامن بپوشم و شلوار نپوشم. از وقتی بچه بودم تا همین اواخر. الان ول کرده چون کمی متحول شده و روی خودش کار کرده و چون من عصبانی می شم و دیگه عصبانیم رو قورت نمی دم فقط 
قورباغه ام رو قورت میدم فوقش

 دومیش این بود که باید درست می نشستم و درست رفتار می کردم و نمی دویدم و از درخت بالا نمی رفتم و کسی دودولش طلاست مال دختراس برام نمی خوند و عضو خصوصی ام مایه ی افتخار نبود و چیزی بود که باید خیلی خوب مخفی می شد در همه ی اوقات

 .دیگه اینکه نمی تونستم جلوی همه واستم بشاشم شاشیدن امری بود مطلقا پشت درهای بسته 

یک روزی اومد که دیدم نباید با پسرهایی که باهاشون بزرگ شده بودم بازی کنم. نمی فهمیدم چرا. چون خوب نبود و بزرگ شده بودم در حالی که دلم می خواست هنوز از درخت شاه توت برم بالا و تو خیابون دوچرخه سواری کنم

بعد رسیدیم به اون روزی که دیدم برادرهام می تونن برن بیرون آدامس و زهرمار بخرن یا خودشون پیاده برن تا کلاس کاراته یا 
تاکسی بگیرن برن کلاس زبان ولی من رو یکی باید می برد یکی باید می آورد چون امنیت وجود نداشت.  این ها البته بیشتر از طرف مامان بود که نکته ی غم انگیزتر ماجراست ولی خب به هر حال

وسط هاش وقت هایی بود که خودم می رفتم و می اومدم و خب البته واقعا امنیت نبود. هر چی فکر کردم یادم نیومد چند بار پام توی تاکسی مالیده شد و پستان هام چلانده شدن و متلک شنیدم و از کونم وشگون گرفته شد 

بزرگ تر که شدیم برادرهام شب ها می رفتن پیاده روی و دویدن یا دوچرخه سواری. من گاهی با بابا می رفتم ولی می دونستم که تنها نمی شه.  من و دوستام که  در شرایط مشابه بودن حرص می خوردیم و تحقیر می شدیم که نمی تونستیم اون آزادی رو که برادرهای کوچکترمون داشتن داشته باشیم. تازه من خوش شانسه بودم که پدرم به عنوان یک مرد درک می کرد که این درست نیست و اصرار داشت که من رو بفرسته برم دور شم از این مملکت

رانندگی هم که البته داستان خودش رو داشت. یک روزی از تحقیرها و متلک های مخصوص زمان رانندگی یک کتاب درست می کنم

توی مهمونی ها مردها یک ور بودن زن ها یک ور. یعنی به مرور این جوری می شد. اولش همه قاتی بودن بعد کم کم جدا می شدن. آقایون تخته بازی می کردن و کری می خوندن برای هم و عرق می خوردن. زن ها هم حرف می زدن و پذیرایی می کردن و 
از بچه ها مواظبت می کردن و باقی قضایا

همیشه هم ما زن ها باید درست لباس می پوشیدیم که کسی خدای نکرده حالی به حالی نشه. بعد گاهی فکر می کنیم چرا نمی تونیم از حق مون دفاع کنیم، راحت حرفمون رو بزنیم، حق مون رو بگیریم، یا چرا زن ها "موذی" هستن یا زیر زیری کاراشون رو می کنن. خب کی یاد گرفتیم که صدا داشته باشیم؟ احترام داشته باشیم؟ کی یاد گرفتیم که حق داریم؟

این ها و هزار تا پیغام مستقیم و غیر مستقیم دیگه چیزهایی بودن که تو بچه گی و نوجوانی به خورد مغزهامون می رفت
حالا هم که بزرگ شدیم و فمنیست شدیم و خوندیم و نوشتیم و کار کردیم اوضاع خیلی فرق نکرده

مردها هنوز نگران نیستند به خاطر جنسیت شون استخدام نشن یا اگه هم شدن یک جنس دیگه بای دیفالت بهتر و آگاه تر و باسواد
 تر دیده بشه. نگران نیستند که باید خوشگل و لاغر و سکسی باشن. فشاری که جامعه و رسانه ها به زن ها میارن و چیزی که از "زن کامل" سایز دو که سه هم بچه داره و کار هم می کنه و همیشه هم خونه اش تمیزه و پستان هاش هم به خاطر شیر دادن آویزون نیستن و شکمش خط نیافتاده، روی مردها نیست
مردها جنده و فاحشه و خراب خطاب نمی شن 
 به مردها اصرار نمی شه توی روابط ابیوسیو بمونن به خاطر بچه و آبرو و احتمال سکته ی مامان بزرگ شون از غصه 
مردها هنوز می تونن زن رو از بچه محروم کنن
از حق کار محروم کنن
مردها نمی ترسن شب ها برن تا سر کوچه سیگار بگیرن
کسی برای مردها تصمیم نمی گیره چی بپوشن چی نپوشن

حالا این ها چیزهای خیلی روزمره است. چیزهای کوچکی که عادی شده. به خورد مغز همه مان رفته. پذیرفته ایم شان. چیزهای بزرگ تر بماند. چیزهایی مثل نابرابری هایی که قانون حمایت شون می کنه، وضعیت اشتغال و مادر شدن و شرایط ازدواج و دیه مزخرفات تلویزیون و کتاب های درسی و  حتی اسباب بازی ها و کتاب های بچه ها که خیلی زیر پوستی و عامدانه سرطان فرهنگی را گسترش می دهند

شاید اولین قدم این باشه که بپذیریم ملت جنسیت زده یی هستیم. همه مون مخصوصا مردهامان یک سکسیست سنت زده ی کوچک  آن پشت کله شان دارند که بعضی وقت ها بهش آگاهن و بعضی وقت ها هم در برابرش گارد دارن

کامنت دونی که ندارم ولی لطفا قبل از اینکه دکمه ی سند ای میل هاتون در مورد حقوق انسان در برابر حقوق زن و اینکه زن ها بدترن و قلان و بیسار بزنید برید حداقل بیست تا- فقط بیست تا- مقاله ی دانشگاهی چاپ شده در مورد فمنیسم بخونین و بعد ای میل بزنید. منظورم اینه که حرف تون مرجع علمی و آماری و دید باز تاریخی و جامعه شناسانه داشته باشه وگرنه که راننده ی آژانسی که پریروز داشت من رو می برد جایی گفت اسلام همه ی دنیا رو گرفته و آمریکا و کانادا از ایران خیلی می ترسن. خیلی هم به حرفش معتقد بود

پ.ن: این پست سرسریه چون از بستر تب و لرز در سه مرحله نوشته شده


search

در حال بارگیری...